فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

213

چهارده رساله ( فارسى )

و من چيزها مىديدم كه در آن شگفت ميماندم عاقبت تمام چشم من بازگردند و جهان را بذين صفت كه هست به من نمودند من در بند مىنگرستم كه بر من نهاده بودند و در موكّلان با خود ميگفتم گوى هرگز بود كه اين چهار بند مختلف از من بر دارند و اين موكّلان را از من فرو گردانند و بال من گشاده شود چنانك لحظهء در هوا طيران كنم و از قيد فارغ شوم تا بعد از مدّتى روزى اين موكّلان را از خود غافل يافتم گفتم به ازين فرصت نخواهم يافتن بگوشهء فرو خزيدم و همچنان با بند لنگان روى سوى صحرا نهادم و در آن صحرا شخصى را ديدم مىآمذ فرا پيش رفتم و سلام كردم بلطفى هرچه تمامتر جواب فرمود چون در آن شخص بنگرستم محاسن و رنگ و روى وى سرخ بود پنداشتم كه جوان است گفتم اى جوان از كجا مىآيى گفت اى فرزند اين خطاب خطاست من اوّلين فرزند آفرينشم تو مرا جوان همىخوانى گفتم از چه سبب محاسنت سپيذ نگشته است گفت محاسن سپيذ است و من پيرى نورانىام امّا آن كس كه ترا آورد و اسير گردانيذ و اين بندهاء مختلف بر تو نهاد و اين موكّلان را بر تو گماشت مدّتها است تا مرا در چاه سياه انداخت اين رنگ من كه سرخ مىبينى از آنست كه اگر نه من سپيدم و نورانى و هر سپيدى كه نور با زرد تعلّق دارد چون با سياه آميخته شود سرخ نمايد چون شفق اوّل شام به آخر صبح كه سبيدست و نور آفتاب با روز متعلّق و يك طرفش با جانب نور است كه سبيدست پس سرخ مىنمايد و چون ماه بدر وقت طلوع اگر چه نور او عاريتى است اما هم بنور موصوف است و يك جانب او با روز است و يك جانبش با شب سرخ نمايد و چراغ همين صفت دارد زيرش سپيذ باشد و بالا دود سياه ميان آتش و دود سرخ نمايد و اين را نظير و مشابه بسيار است پس گفتم اى پير از كجا مىآئى گفت از پس كوه قاف كه مقام من آنجاست و آشيان تو نيز آنجايگه بود امّا تو فراموش كرده گفتم اينجايگه چه ميگردى گفت من سيّاحم پيوسته گرد جهان گردم و عجايب بينم گفتم از عجايب چه ديذى گفت هفت چيز . اول كوه قاف كه ولايت ماست . دوم گوهر شب افروز .